مهیار
میدونی من غریبه ی جاده های پنهونم؟
بله! ما اومديم دوباره اولن كه عيده همه گي مبارك درسته گذشته ولي خب من تا آخر فروردين عيد مي دونم خب حالا تعريف مي كنم چه بلا هايي سرم اومده چه بلاهايي نيومده!! بلاي اول كه سرم اومد به دلايلي تغيير رشته از فني حرفه اي به انساني و به مدرسه شبانه رفتن براي تموم كردن درسم كه 1سالو نيم در شبونه 3سال درسو خوندمو قبول شدم هر ترم 3ماه!!! يه خوشانسي با كمك يكي از فاميلامون بدون كنكور وارد دانشگاه افسريه شدم بله!! من الان يه ارتشيم!! ستوان2 ارتش نيروي دريايي هنوز تو آموزش و درس خوندن هستم خوش بختانه از سربازي معاف و همين دليل باعث شد من تا ساله ديگه درجه بگيرم!! پدر مادره من جدا هستن از هم منم تك فرزندم پس معاف از سربازي... عشقم رو از دست دادم شايد در آينده فقط رو آب باشم... معلوم نيست به قوله آرمين هرچي خدا بخاد !!!! مي دونم هنوزم ديوونم نخنديد ديگه... چي كنيم ديوونمون كردن در دانشگاه افسريه همين جور كه آموزش ميبيني كارايي هم مي كني از نظره دفتر داري و غيره...كه به اين خاطر حقوق دانشجويي ميگيرم ماهي 200هزار تومن بد نيست براي يه دانشجوي ارتش غلط نكنم 4 يا 5سال ديگه دارم براي پايانه همه ترمام و اگه همينجوري موفق باشم با يه درجه شاخي!!!!!!!!و حقوق بهتر و با مدرك ليسانس خدمات ناوگاني نيروي دريايي جمهوري اسلامي فارق تحصيل مي شم! 4 يا 5 سال ديگه خدا بداند چه اتفاقايي ميفته برام... ولي اگه جنگ شه كارم ساختس بهمون ميگن اگه روزي جنگ شه اگه يه ناخدا واقعي باشي هيچ كشتي نميتونه نابودتون كنه پس اگه با جونه دل درستونو بخونيدو اگه علاقه ي زيادي به دريانوردي داشته باشيد روزي ميرسه كه هيچ وقت دلتون نميخواد پاتونو رو خشكي بزاريد حتي اگه جنگ باشه با اشتياق ميري به دريا!!! بچه ها اين حرفا رو يه ناخداي كشتي جنگي بهمون زد.... تاحالا لباس يه كاپيتان كشتي ديديد؟يا همون ناخدا لباس سفيد با يه شنل سفيد!!!!كلاه شم خيلي قشنگه كه دوره نقاب كلاش پرچين هاي يه گل با رنگ طلايي قرار داره!!! مثل الماس ميمونه آرزو دارم يروز همچين لباسي تنه من بره... خب بگزريم هنوزم تو تهران ميشينيم ساله ديگه مجبورم بريم طرفاي درياي خزر بالاخره تهران كه دريا نداره با همه بچه هاي دانشگاه تو كلاسمون دوسته صميمي هستيم خيلي خوش ميگزره مخصوصن اون 1ماهي كه ميريم شمال براي آموزش هنوزم همون پسر گمشدم اونايي كه از قبل منو ميشناختن ميدونن چي مي گم شايد تو اين مدت تونستم دختر روياهامو پيدا كنم.... بهتره بدونيد من حتي از شغلم به اونايي كه خيلي نزديكم حرف نزدم ولي الان همه چيو گفتم... زندگيم خوب ميگذره آدما ميرن ميان ولي خدارو شكر ديگه خوب معني زندگي كردنو دارم درك مي كنم نه غمو غصه نه نگراني....هيچي اميدوارم با حرفام سرتونو درد نيوورده باشم گهگاه آپ مي كنم خبرشو ميدم براي همه آرزوي موفقيت مي كنم مخصوصن براي دو نفر كه اگه اسمشونو بيارم شايد بعضي ها ناراحت بشن.. مراقبه خودتون باشيد راستي امروز چون بارون اومد دلم گرفت گفتم آپ كنم و يه دليل ديگه داشت امروز يه آهنگي شنيدم كه مي گفت عشقه من عكسه تو زيباترين تصوير روياييه....خاطره زيادي از آهنگ دارم شايد نتونم اون تصويرو ديگه ببينم.ولي هيچي معلوم نيست من دوس دارم اون تصويرو يه بار ديگه ببينم ولي سوال اينه كه اون مي خواد منو ببينه؟ يا شايدم....كسه ديگه اي هست ميخواد هواي باروني دله شكستمو ببينه! فقط یه کلمه هستم ولی نیستم کنارت"نیستم ولی هستم به یادت مهیار می خوام بنویسم... بنویسم که خاطرات تو مثل یه موج دریا در قلب من اومدو رفت ولی تو بادی که من به این موج دادمو احساس نکردی حتی بهم گفتی کدوم موجو میگی!!! وای بر تو وای بر تو............. بهت گفتم همیشه منتظره طلوع دریام اما وقتی تا صبح منتظر شدم طلوعی نیومد کم کم نا امید شدم که دیدم تو غروب اومدی! ولی چون هوا تاریک بود منو ندیدی صدات زدم ولی نشنیدی داشتی میرفتی میرفتی و میرفتی.............................. گفتم باشه طلوع ماله تو دریا ماله تو باد همه .. ماله تو....فقت کمی دوسم داشته باش مثله قبل تا بلاخره بر گشتی من بهت نزدیک شدم بهت گفتم:چرا نیومدی چرا الان بهم گفت:تو خواستی طلوت باشم ولی من غروبو ترجیع میدم بهم گفت مهیار فراموش کن همه چیو همیه چیزو هه خندیدمو بهش گفتم مگه این تو نبودی که گفتی هیچ وقت فراموشم نکن وگرنه خودمو می کشم! مکس کرد سرشو پایین اوورد سرشو بالا آوردم دیدم صورتش از گریه مثل ستاره ها شده بود! دستشو گرفتم صورتمو بهش نزدیک کردم و گریشو با لبم چشیدم تو چشام نگاه کرد گفت: مهیار نمیتونم باهات دیگه باشم هم دمو همرات باشم عشقه همیشگیت باشم با گریه گفتم چرا گفتش:من عاشق کسه دیگه ای شدم نمیتونم.....نمیتونم گفتم کیه تو که عشقی جر من نداشتی مگه کسی بهتر از منم هست که عاشقت باشه!!مگه هست.. گفت آره!گفت برگرد!! برگشتم مردیو دیدم که.........دوره بدنش مثل نوره ماه بود صورتش زیبا بود چشماس برق می زد ستاره ای در چشماش دیدم که در۱۹ سال عمرم این چشمارو ندیده بودم قدش از من بلند تر بودو و خیلی جذاب ستاره ای که تو چشمایه اون میدیدم خیلی جذبم کرد برگشتم دیدم تو چشمای اونم اون ستارس حالا میگم وای بر من....نمیدونم من چی کم گذاشته بودم برای اینکه انقدر زود عشق من رفت من دستاشو ول کردم اون مرد جلو اومد دستاشو گرفت من لبخندی که قبلا برای من بود رو لبای اون دیدم اون به من گفت خدافظ مهیار اما هیچ وقت تو رو فراموش نمی کنم من واقعا عاشقت بودم ولی عشقه حقیقیمو پیدا کردم من که همینجوری نگاش می کردم خندیدمو بهش گفتم نه این منم که عاشقت بودم ولی هنوز عشقه حقیقیمو پیدا نکردم و بهش گفتم: خدارو شکر که اون عشق تو نبودی چون تو اصلا معنی حقیقتو نمیدونی و نمیفهمی بعد برگشتمو رفتم میدونی اون مرد کی بود همون غریبه همون غریبه ای که بهش گفتم قول مردون بده که فراموشش نکنی مهیار من همون جزيره بودم خاکي وصميمي وگرم مثل عشق بازي موج ها قامتم يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موج ها يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا تا که يک روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي تو وجودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من ودلم گذشتي رفتي با قايق عشقت سويم روشني فردا من ودل اما نشستيم چشم به راهت میان باران لب دريا ديگه رو خاک وجودم نه گلي هست نه درختي لحضه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي دل تنها وغريبم داره اين گوشه ميميره ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگيره ميرسه روزي که ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي ميمونم... ...من احمق بودم که تو رو باور کردم... اما گفتی نه من نیستم یادته گفتم دوس دارم همیشه تو قلبم مهمون بمونی اما گفتی نه نمیخوام باشم یادته گفتم همیشه میخوام کنارم باشی همراه همدمم باشی اما گفتی اون من نیستم بهت گفتم بی تو نه"" غرورمو شکستم با فریاد جلویه همه آدما گفتم:دوست دارم یادته؟ اما گفتی تو دیوونه ای و رفتی نمیدونم من چیکار کردم که دستتو تو دسته اون غریبه دیدم!!!یادته؟ اما شنیدم اون غریبه قدرتو نمیدونه! پس به غریبه میگم: غریبه تو رو خدا عشقه منو اذیت نکنی... قله مردونه بده بهش خیانت نکنی... قول بده چشای اون هیچوقت اشک رو نبینه.... قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نشینه... غریبه.... آی غریبه.......... مهیار ساله نو بر شما و خانواده ی محترمتان پیشاپیش مبارک باد بی ملاحظه ان دیگه تو بگو چیکار کنم! بگذریم:(۲۰۰وبلاگ) روشون کلیک کن ۱.ستاره ۲.ستاره ۳.هستی ۴.باران ۵.هستی سلام به همه ی شما دوستانه گلم دوباره من شروع کردم!!!!!؟ اگه یادتون باشه چند آپه پایین تر مسابقه ای گذاشتم به اسمه پرنسسه رویایه شما کیه؟ و اونوقت آقایان میگفتند از پرنسسه رویاشون و خانوما به حرفاشون امتیاز می دادن... ولی حالا خانوما باید بنویسن که شاهزاده یا همون پسره رویاهاشون چه خوصویاتی باید داشته باشه وآقایااااااااااااااااااااااااااان باید به خانوما امتیااااااااااااااااااااااااااز بدن خوب اگه هم خوب موضورو نگرفتید به آپه پرنسسه شما کیه برگردید چند آپه پایین تر و فقط بر عکسشو انجام بدید خانوما بگن شاهزادشون کیه و آقاین نظر بدن پسرا لطفا همه ی نظر ها رو از اول تا آخر بخونن و هر پسر فقط حقه دادن دو امتیاز و به هر بانو یه امتیازو داره(امیدوارم پسر قعطی نشه) دیگه بهتر از این میشه؟ جایزه :به نفره اول از خانومایی که تا قبل از عید امتیازش از همه بیشتر باشه شخصا از ۲۰۰ وبلاگ تبلیق می کنم معطل نکنید سری به این وبلاگ برید و داستانه این پسر (اشکانو) بخونید (تا جایی مثله داستانه منه) تو را به ادامه ی زندگی وادار می کنه و تو باید از این ورقه ها به خوبی خودت رو بشناسی چون تنها خودت این نوشته هارو می نویس به امید زندگی بهتر و شادتر برای همه ی شما. مهیار در نبودنم هر چی بود گذشت حالا هستم که بی قرارم بی قراره دیندتون همه ی تان را دوست دارم مهیار هر روزو هر روز در فکرم با تو دردو دل می کردم هر روز برایه دیدنه چشم هایت عقربه هایه ثانیه را نگاه میکردم هر روز با خنده هات زندگی کردم و با گریه هات ناله یادته... وقتی شاد بودی می خندیدم و می گفتم رویایه من حقیقت داره؟ می گفتی: همیشه... و وقتی گریان بودی در آغوشت می گرفتم و با لب هایم اشک هایت را می چشیدم و می گفتم: آیا تو رویایه منی؟ در حاله گریه می خندیدی و می گفتی:همیشه... یادته همیشه دوستت دارم نقطه سره خط ----------------------------------------------- نتیجه مسابقه هم اینجوری شد که ناصر خان برنده شد و من شخصا توی ۲۰۰ تا وبلاگ براش تبلیغ می کنم برنده صاحب وبلاگ : نسیم عشق موفق باشید خداحافظ {سلام بر دوستانه خودم من این قسمتو برایه پسرایی گذاشتم تا خصوصیاته پرنسس یا به عبارته دیگه اونی که درآینده نچندان دور باهاش می خواد زندگی کنه رو بگه تا دخترایه دیگه در این قسمت حرفایه شما پسرارو بخونن و به احساسته شما امتیاز بدن که ببینیم کدام پسر احساتش نسبت به بقیه پسرای دیگه بیشتر و قشنگ تره} در واقه به این صورت: ۱ بگید که دوست دارید چه جور آدمی باشه.مثلا دوست دارم همیشه (...) این جور آدمی باشه. ۲ از علایقی که دوست دارید داشته باشه بگید مثلا:دوست دارم به (...) علاقه داشته باشه. ۳ منو چه جور آدمی بشناسه...ووو ودر آخر خانوما حرفایه پسرارو می خونن و امتیازه خود به پسرا می دن. (لطفا در قسمت نظرات جز این مطلب چیزه دیگری ننویسی) آقایون برای اینکه موفق بشن باید بالا ترین امتیاز در مجموع جمع خانوما بگیرن و در آخر پسری که بالا ترین امتیاز ر بگیرد نامه او و وبلاگ و دلییه برد ر در موضوعه جدیده وبلگ قرار می دهم و خودم شخصن از وبلاگ او در 200 وبلاگه دیگر تبلیق می کنم و همچین پسری که اوله این مسابقه شده حتما دخترایه زیادی هم در وبلاگش میان مگه نه؟ دوستت دارم.. هر روز و هر کجایی باشم به تو فکر می کنم. بار ها این جمله را تکرار می کنم وهر باری که می گویم عزیزم عزیزم دوستت دارم انگار دنیایی عجیب تو دلم به وجود میاد ولی وقتی که تو بگی دوستت دارم انگار جهانی بزرگ و عجیب تر در دلم موج میزند پس همیشه می گم: عزیزم... عزیزم... دوستت دارم.. خطیست بین مرگو زندگی دلیست با کولباری عشق خاکیست بدونباله مرده نکه سوزنیست دردناک دنیایه روشنیست بدونه تاریکی مرگیست بدونه زندگی و آخر دریایست بدونه موج...

![]()

دیگه چی می خواید پس بدویید........................................
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد
قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه
فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت
- براى من یک بستنى بیاورید
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر
بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت
کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر
بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى
انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى
خورده بود

پس شروع کنید اینم جاده------------------------------------


| Design By : Pars Skin |

